برف قو

شعر

ِِِِِ

بنام پرنده- کشیدیم پر.

بنام علف-سبز کردیم سر.

بنام اب-جاری شدیم.

به هر برکه-ماهی شدیم.

بنام تمدن-گذشتیم از دروازه اش.

گذشتیم از این- ولی مانده در وازه اش.

بنام خدا - از ان نیز بگذریم.

فریدون-کاوه-گر اهنگریم.

+ نوشته شده در  90/10/30ساعت 20:51  توسط اصغر شيرالي زاده  | 

شعر

زمستان دیارم برف خیز است.

زنان ما-

زمین چشم هاشان اشک خیز است.

گواهی میدهد:

برکوه- ارش.

یعقوب - در دشت......

دیارم - سرزمینی مرد خیزاست.

+ نوشته شده در  90/03/19ساعت 11:13  توسط اصغر شيرالي زاده  | 

شعر

من!

به سهم تو !

به تعداد شما!

به اندوه سیاه باد خندیدم .

به باد!

به این بادی که در قاموس او-

تخریب و طوفان است - خندیدم.

+ نوشته شده در  90/03/10ساعت 22:14  توسط اصغر شيرالي زاده  | 

سپر بنداز!

زره از سينه ات بر گير .

به صد تدبير .

بر گرده ات بنشان -

كه خنجر -

دست ان نامرده نامرداست

+ نوشته شده در  89/08/21ساعت 22:47  توسط اصغر شيرالي زاده  | 

شعر

اي زورق تنهائي!

آهسته گريزان شو -

از ساحل ناامني -

پارو زجان بركش -

بر سينه كش امواج -

چون اردك و مرغابي!

+ نوشته شده در  89/07/20ساعت 19:49  توسط اصغر شيرالي زاده  | 

شعر

معمار!

مردم شهري كه -

شيب كوچه هاشان -

رو به كشتارگاه است.

ساطور به سلاخي تو بسته اند.

+ نوشته شده در  88/11/20ساعت 22:35  توسط اصغر شيرالي زاده  | 

شعر

شب از هزار ستاره گذشت-

و من - در خوابم.

تو اي حلول شبانه-

                    به تيزي شمشير عشق در يابم.

+ نوشته شده در  88/10/15ساعت 22:16  توسط اصغر شيرالي زاده  | 

شعر(شهيد)

مي خندم به اوضاع اشفته ات شديد.

دجال فاسد دوران يزد.

سينه بر سينه ات نهاده ام به قهر.

تا تو كشته گردي - يا من شهيد.

تقديم به كسي كه در زمين به اين بزرگي حق نداشت

دايره اي به شعاع شمشيرش داشته باشد.

+ نوشته شده در  88/10/10ساعت 21:49  توسط اصغر شيرالي زاده  | 

شعر

در بهت علفزار شرر گر مي زد.

اشك از چشم شب از حول بلا شر مي زد.

پيري كه از او پنح ز هفتاد گذشت.

بر هيمه كشان اين شرر غر مي زذ.

+ نوشته شده در  88/09/08ساعت 22:9  توسط اصغر شيرالي زاده  | 

شعر

نازنين!

در شهرم!

كه مرا خاطره هاست.

سر از پنجره بر كش -

تا هوايي -

كه زماني نفسي بوده زمن-

بوسه از صورت سبزت گيرد.

+ نوشته شده در  88/09/03ساعت 0:55  توسط اصغر شيرالي زاده  | 

شعر

خشت ما -

ساخته از اب و گل خوشدستی است.

که پس از ویرانی.

کاخ ابادی ماست.

و بر اندوه بجای مانده از تنهایی -

می خندد.

+ نوشته شده در  88/08/12ساعت 13:4  توسط اصغر شيرالي زاده  | 

شعر

شلیک شلیک .

این سینه که چون کوه سهند است.

ان گرده که البرز بلند است.

وان حنجره تفتان و دلند است .

اینها همه معتاد تفنگ است.

شلیک شلیک.

...............

+ نوشته شده در  88/07/19ساعت 14:38  توسط اصغر شيرالي زاده  | 

شعر

من كه تن .

در بركه چشمان ترم خيساندم .

خيسي چشم تو را -

مي فهمم.

+ نوشته شده در  88/06/03ساعت 1:2  توسط اصغر شيرالي زاده  | 

شعر.

شب را خواهم كشيد.

بر فراز جلگه - در ميان قامت نخلستان .

درون اسماني سبز و زميني كه همه تسليم.

شب را خواهم كشيد .

درونش عالمي مهتاب خواهم كاشت .

تا نگويند ماه تنهاست.

و نگويند كودكان كه امشب ساكت و سرد است.

شب را خواهم كشيد .

 درونش ابر شبنم خواهم ريخت.

تا شكوه ژاله زير انوار لطيف شب - صورت سبز گيامان رابگرياند .

شب را خواهم كشيد - بردوش.

+ نوشته شده در  88/05/31ساعت 2:26  توسط اصغر شيرالي زاده  | 

شعر

چون رعد بهم رسيديم انروز.

چون صاعقه اشنا شديم ما انروز.

تقدير قلم بدست مي خنديد.

بين من و تو خط ضخيميست امروز.

+ نوشته شده در  88/05/29ساعت 2:42  توسط اصغر شيرالي زاده  | 

شعر

هواي حنجره ابريست.

نفس ها در گلو زخميست..

و لب بر گرده اش اما-

سكوتي مر گبار مخفيست.
+ نوشته شده در  88/05/29ساعت 2:16  توسط اصغر شيرالي زاده  | 

شعر

بامن بگو.

بامن از دريا بگو.

ان زمان كه باد-

پنجه تاراج- ميكشد بر شوكت شمشاد.

و زماني كز گسست پيكر امواج- اب -

در اصالت گاه ساحل ميشود ازاد.

و زماني كه اين سرود شاد - ميشود فرياد -( بادبانها را دهيد برباد)

با من از دريا بگو.

از غروب سرخ  صخره - وز شتاب اب.

از كمان سبز سرو - تندي طوفان بگو.

با من از دريا بگو.

+ نوشته شده در  88/05/26ساعت 2:12  توسط اصغر شيرالي زاده  | 

شعر.

خوشا ان صبح نوروزي .

در اين خرم ترين خرمسراي خسرو پرويزي.

كه هر گل بلبلي بر دار داشت.

زمين سبز- اسبها مست و مردان هيبتي چون كوه.

ولي امروز چه پائيزيست.

هوا دمكرده و دوديست .

همان مردان پر هيبت - سوار اسبها رفتند.

و زن ها خان نمي زايند.

+ نوشته شده در  88/05/22ساعت 2:5  توسط اصغر شيرالي زاده  | 

طرح

وقتي به اقيانو س متلاطم چهره اش خيره ميشوم.

صداقت زورق شكسته ايست كه سال ها از ساحل افكارش فاصله دارد.




+ نوشته شده در  88/05/22ساعت 1:53  توسط اصغر شيرالي زاده  | 

شعر

رنگ برفي هاي پاك.

پشت پرچين هاي عشق.

اي كلاغي هاي غم.

جنب ساحل هاي خواب.

دسته گرم تبر - ضجه خاست از بيشه ها.

وحشت جمع اريب- رعشه زد بر ريشه ها.

زوزه گرگ خرفت - وحشت كفتار پير -  رفت از انديشه ها.

لخت و عريان گشته پا- جاده هاي نرم رود هديه اي باد بر شما.

+ نوشته شده در  88/05/22ساعت 1:28  توسط اصغر شيرالي زاده  | 

شعر

مردي نشسته بر بركه اي سپيد.

شب زانو زده سجاده مي كشيد.

در خلوت عرفاني شب از رواق ابي به اب.

مهر و تسبيح و عمامه مي رسيد.

ماه مهر و تسبيح ثريا و هاله هاي ماه.

اه اي خدا عشق نعره مي كشيد.


+ نوشته شده در  88/05/13ساعت 0:59  توسط اصغر شيرالي زاده  | 

شعر

تروريست.

ديرگاهيست.

در انتظار خروش خون خودم-

تا يك صبح- به پاس - زخم هائي كه-

بر گرده ام كاشته اي- سينه ات را بشكافم.

تروريست.


+ نوشته شده در  88/05/12ساعت 0:56  توسط اصغر شيرالي زاده  | 

شعر

جنوب غرب                                                                       هرگز

من از كز كردن شب -                                                          هرگز نهراسيم.

در افق زار جنوب غرب فهميدم                                                 كه موج از پس موج است.

عروس اسمان خورشيد -                                                        و علفزار افق غرق در امواج.

به كا بين سياه شب رهوار است.                                              تا سر در اوج است.

شب بيدار است.         

+ نوشته شده در  88/05/03ساعت 1:45  توسط اصغر شيرالي زاده  | 

شعر

كوله بار خاطرات

دلي مجروح .

خاطري مخدوش.

كوله بار خاطراتم را- لنگ لنگان مي كشم بردوش .

ياد سبز خاطرات دوش.

تو مي گفتي - اما من ساكت و خاموش.

نرم نرمك - واژه هايت مي چكيد در گوش ...

سبز شهري و جهاني قصه ها.

روح باران يك نفس در كوچه ها.

دائما" مي ريخت گل بر بوته ها.

يادم اما بود من با شما - رفته بودم كوچه را تا انتها.

+ نوشته شده در  88/04/30ساعت 1:5  توسط اصغر شيرالي زاده  | 

شعر

دشت در دامن كوه.

كوه سينه بر سينه ابر .

تاجي از برف به سر.

وسپيدار در اين طراحي - چه قبا جامه ي سبزي دارد.

كمي از فله به زير.

رود جاريست .

و در اين رود پر از لطف و صفا چقدر مرغابيست .



+ نوشته شده در  88/04/29ساعت 1:37  توسط اصغر شيرالي زاده  | 

شعر


زمستان بركه را تصوير ميكرد.

كنارش برف قو تطهير ميكرد.

شيار پيچ پيچان چشمه .

غريبانه به دل تدبير ميكرد.

كه اي سيمين زرانديش زمانه .

ميان عالمي نرگس نشانه.

رهائي هديه ايست از من اعانه.

+ نوشته شده در  88/04/28ساعت 2:28  توسط اصغر شيرالي زاده  |